شاعر نبودم تا خدا یک شب تو را آورد
در سنگلاخ قلب من آتشفشان ها کرد
در انتهای فصل گرما تا که روئیدی
از مابقی خاک تو خاکم مهیا کرد
هرگز کسی از بازی قسمت نمی داند
اینگونه شد ،آری،قضا من را،تو را، ما کرد
در جسم و جان آدم عاشق خدا یک روز
طرحی کشید از رنج و بعدش زود امضا کرد
عمری نگاهم شهد چشمان تو را نوشید
شهدی که هردم شاعری را مست و رسوا کرد
با من که بی تاب توام حتی همین حالا
با من مدارا کن ،خدا با ما مدارا کن
حق پرست
ما را در سایت جهان تیغ(حق پرست) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 134