
ترسم این است درآن لحظه که تن رابه دل خاک کننددست خالی روم از دار جهان قصه ی من پاک کنندهیچ نامی و نشان از من خاکی نبود در جاییذره ای را نتوانند نشان در همه افلاک کنندحاصل از عمر اگر خاک شدن بود چه دارد سودیکاش معمار ازل خشت نه بر قامت املاک کنند***ناگهان بر دل این ذره غمی حاصل از دوست رسیدچون نگاهی که سحر ها به دل ظلمت ناپاک کنندگوشه چشمی زحسین بن علی شاه دوعالم برسیدچشم روشن، مثل آن لحظه که قد قامت و ایاک کنندبعد از آن در دل من مهر خدا بود و علی تا به ابدعشق دری ست که بر سینه ی هر زخمی دل چاک...
ادامه مطلب